حلقه



پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
ای امروز...... ما دیروز هایمان را در تو کـِـشت کردیم.تو ثمر ندادی یا ما باغبان نبودیم؟
نوشته شده در شنبه 27 اسفند ماه سال 1390ساعت 10:45 PM توسط سمیـــــرا نظرات (2)

قسم به تمام خرس ها و خاطره ها  : ) 

نوشته شده در شنبه 27 اسفند ماه سال 1390ساعت 1:02 PM توسط سمیـــــرا نظرات (3)

و چه پر پر شدنهایی را دیدم

و هیچ نشنیدم....

در این خلقت وا ماندم

و تنها نگریستم

دردی را که همراهش بود

هاج و  واج

نظاره کردم

قامتش عمود

قدش سروی را مانند

هاج و و اج نگاهش کردم

لبخندی بر لب نداشت

خیره در چشمانش

بامن حرف میزدند آن مردمک های سیاه

هیـــــــــــــس....

نمیشنوم صدایشان را

دقیق تر شدم

چشمانش چه میگفت...

پلک زد  

و آرام قدم برداشت

قدمهایش چه مصمم بود ان روز

آیا این مرد میتواند حرف بزند؟

لـــال است؟

دور می شد...

چشمهایش چه گفت...

و چه مبهم بود او

به دنبالش دویدم 

خودم را به او رساندم

پشت سرش

سعی کردم مانند او قدم بردارم

چه اُبهتی دارد این مرد

قدم هایم مثل خودش شد

رسیدم پیش پایش

سرش را پایین اورد

نگاهم کرد

لبخند زد

 باهم قدم بر میداشتیم....

مصمم

درختان پر میوه

شهر اباد

من و او میان تابستانِ شهری

سوال بودیم برای مردم

و ان مرد برای من سوال

و همه چیز در چشمانش هویدا

زمین گردش میکرد و ما

روی آن کره ی خاکیِ مدور 

میپیمودیم

مسافتی را 

که اجبار بود نه اختیار

قطره ایی آب بر روی شیشه ی عینکم

سرم را بالا برد 

به بهانه ی دیدن آسمان

گفت باران است

حرف زد

لـــال نیــست 

صدایش را شنیدم

آیا میتواند از راز چشمانش برایم بگوید؟

قاتل اولین برگ پاییزی شدیم

پا به پای هم

با هم

نگاهش کردم

او تنها به جاده خیره بود

او حرف زد

پرسید: دوس میداری؟

سرم را پایین انداختم

قدمهایش را با برگ درختان تنظیم کرد

هر قدمش برگی را له کرد

لبخند زدم

درختان عریان شدن

تا زیر پای ما را 

رنگین کنند

قطرات باران درشت تر شدند

و برگها ساکت  زیر ضربه های قدوم ما

احساس سرما کردم

خودم را در آغوش کشیدم و ارام لرزیدم.....

سرش را پایین آورد

نگاهم کرد

لبخند زد

باز به جاده خیره شد

دستش را از جیبش در آورد 

دستم را گرفت 

گرم بود

تمام وجودم آتش گرفت

نگاهمان به جاده

سرم را بالا بردم

نگاهش کردم

روی کلاهش 

سفیدی برف را دیدم...

درختان رخت سفید پوشیدند

من....

و من  دست در دست مردی 

بانوی سفید پوش جاده شدم

سرم را بالا بردم

جاده را نگاه شده بود

پرسیدم : چشمانت ....

سرش را آورد پایین 

سرم را پایین آوردم

گفت : چشمانم راز زندگیست

تحملش را داری؟

سرم را تکان دادم

گفت پس با من بیا

دستش را فشردم

به  یاد می آورم

هر فصل را 2 بار با هم طی کردیم

2 سال قدم زدیم زندگی را

پا به پای هم

اما....

اما نمیدانم کجای این کره ی خاکی

تنگ شده بود

از وجود مردی 

که حال دیگر 

حسی برای حرکت ندارد

و چه سرد است دستان مردی که

زیر خروار ها خاک دراز کشیده

و.....

و زنی که در بازوان باد

با دلی چارتاق

بالای سرش زار نمیزند

اشک نمی ریزد

تنها منتظر دستان گرم همان مردیست

که راز چشمانش 

کمر این زن را خمیده کرده است


_____


+ پ.ن : سه سال گذشت ...بوی تنت در رویاها هنوز از آنِ من است....منتظرم باش اندک زمانی مانده است ; 



نوشته شده در جمعه 5 اسفند ماه سال 1390ساعت 6:28 PM توسط سمیـــــرا نظرات (7)

هر روز من دختریست که دفن میشود بی پیکر

هر روز من روح زنیست که میسوزد در آتش حقارت

روز هایم دقایق تکراریِ دیروز اند

رویا اند همه ی فردا ها ....

حسرت اند....

اندوه اند.....

انتظـــــارنـــــــد...

هروز من.

هر روز من فریاد های خسته ی هنجره اند

و  سه لا چنگ هایی که روی هیچ سیمی صدا ندارند.....

مثل من....

مثل هر روز من.

هر روز من لرزش دستانِ دختری ست مخفی در جیب

و سر گیجه هایی که بی وقفه زندگی را تاب میخورند...

با قامتی نه چندان عمود 

در نابجا ترین نقطه ی کور هستی

دختری هر روزش را بالا می اورد...


نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند ماه سال 1390ساعت 10:59 PM توسط سمیـــــرا نظرات (0)

بانوی شبهایش باش
قدم بگذار در تنهایی اش
تا ببینی
هیچ جز خودت نمیابی
بانویش باش
آن هنگام 
که مینویسد از تو برای خود
تا باور نکند دوریت را
شبی در خلوتش پا بگذار
تا برایت بخواند
تمام نا نوشته هایش را
از بَر
نخ به نخ مینویسد
سطر به سطر دود میکند
خاطراتش را
وتنهایی اش را
بانوی لحظه های خط نخورده
کنارش باش
آن هنگام که از حسرت دست هایت مینویسد
و آن زمان که مست
 از خیال تو به خواب میرود
حرفی بزن برایش
سکوت تو تسکین درد های او نیست بانو

        

         چه لذتی دارد

 بانوی مردی عاشق بودن
___________
پ.ن : ذهنم درگیر زندگیه یه دوستِ که این روزاشو درک میکنم !

نوشته شده در پنجشنبه 1 دی ماه سال 1390ساعت 10:11 PM توسط سمیـــــرا نظرات (1)

زنهای مُحَجَبه ی آلوده به چادر

 در تنگناهای عصر حجر , زمان حال 

چه فرقی میکند من باشم یا کوکبِ همسایه

  برای تو که چشمانت را پرده ی بی حجابِ تنِ من کرده ایی.

   چه فرقی میکند تو باشی یا اکبرِ همسایه !

نوشته شده در پنجشنبه 1 دی ماه سال 1390ساعت 3:11 PM توسط سمیـــــرا نظرات (2)

دخترِ هرزه پسر را متجاوز کرد یا پسر متجاوز دختر را هرزه؟!!!!!

مسئله یه چیزیه تو همین مایه ها !


نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1390ساعت 10:12 PM توسط سمیـــــرا نظرات (0)

رو به روی کلیسا ایستاده ام.میخواهم برایت اعتراف کنم....اعتراف کنم شب هایی را که من در خیال از هم آغوشی تو به خواب میرفتم  و تو کسی دیگر را سخت در آغوش میفشردی.من دستانی را ستایش میکردم که هیچ گاه سهم من نشد...چشمانی را میپرسیدم که هیچ گاه مرا ندید...وجود قلبی را در روح و جانم حس میکردم که مال دیگری بود.....آری خاطرم هست... سهم من از تو همیشه کمتر از دیگران بود.

نوشته شده در جمعه 8 مهر ماه سال 1390ساعت 10:05 PM توسط سمیـــــرا نظرات (5)

این دل نوشته ها را دوستاشان دارم
همه ی این کلمات و واژه ها را....که نه !
که تمام مقصود دلم را....
اهل روزگار بدانند
که من او را دوست میدارم
...هنوز عطرِ نگاه ِ او با من است
هنوز آن دستمالی که اتو کشیده کنجِ رُف است
برای من یعنی تمنای او
حتی آن مهری که به کین آمیخته است
هنوز آن گوشه ی نایابِ دلم....
هنوز نامش عزیزترینِ قشنگی هاست
در این اوقات ناخوشِ دلتنگی ها....
هنوز

نوشته شده در جمعه 8 مهر ماه سال 1390ساعت 1:24 PM توسط سمیـــــرا نظرات (1)

نه دود کردن نخ های متداوم تسکینم کرد نه مست صهبای تو شدن...نه برنگرد برو....لطفا پشت سرت راهم نگاه نکن میخواهم راحت گریه کنم.

نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر ماه سال 1390ساعت 1:18 PM توسط سمیـــــرا نظرات (4)

مینویسم پاک میکنم مینویسم خط خطی میکنم....مینویسم مینویسم پاره میکنم....بازمینویسم...انقدر مینویسم انقدر با کلمات بازی میکنم تا حسم را در جملات جا دهم....و آخر تو انها را نخواند مچاله میکنی و شیشه ی خاک گرفته ی اتاقت را  پاک میکنی تا ببینی ان ماه بانویت کی ازگرد راه میرسد...

نوشته شده در سه شنبه 5 مهر ماه سال 1390ساعت 2:15 PM توسط سمیـــــرا نظرات (1)

این معاشقه ی نخستین همیشه تا مدتی انسان را سردرگم نگاه می دارد ..... من ..... من حالَ م اصلا خوب نیست
نوشته شده در دوشنبه 4 مهر ماه سال 1390ساعت 00:34 AM توسط سمیـــــرا نظرات (1)


 Design By : Pichak